سلام خوش میاین من اگر میمیرم وبلاگهایم نمیمیرند و تا پارسی بلاگ هست که تا ابد هست من هم هستم من تا قلمم هست که کیبوردم باشد من هم هستم...
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به خوانندگان و دوستان:))
دوستان قدیمی فراموش نمیشوند همیشه این وبلاگ پربازدیده اما من نمیدونم چرا و به چه دلیل میان و ازکجا این وبلاگمن رو دوستان پیدا میکنن آخه مدتهاست که آپش نکرم میشه به خودم بگین آیا دوست دارین چیزیتوش بنویسم و اما چی؟!من ازپنج سال پیش انقلابی در درونم شده که هر روز یه گام دیگه میزارم شاید فردا گامی که گزاشتم رو به عقب برم و این داستان ادامه داره نمیدونم من که کسی نیستم که خودموخوب بدونم نمیدونم چرا میاین وچه چیزی دنبالشین که اگر دوست دارین آپش کنم و برام جالبه که هر روز این وبلاگ بیشتر ازوبلاگ فعالم بازدید میشه و اما خدایا چرا؟!:))
هزاران پرنده بال هاى شوق مى گشایند و به سوى سیمرغ پرواز مى کنند، اما به تدریج به علت سختى و مشقت راه از شمار مرغان کاسته مى شود و تنها سیمرغ باقى مى مانند.
باز بعضى غرقه دریا شدند
باز بعضى محو و ناپیدا شدند
باز بعضى در عجایب هاى راه
باز استادند هم بر جایگاه
باز بعضى در تماشاى طرب
تن فرو دادند و فارغ از طلب
و چون سیمرغ به درگاه عظیم و پر جلال و شکوه آنجا رسیدند. سیمرغ از پذیرفتن آن ها امتناع ورزید و آنان از غصه و ناراحتى خاک بر سر خود مى ریختند و التماس و ناله مى کردند:
جمله گفتند: «آمدیم این جایگاه
تا بود سیمرغ ما را پادشاه
ما همه سرگشتگان درگهیم
بیدلان و بیقراران رهیم
مدتى شد تا در این راه آمدیم
از هزاران، سى به درگاه آمدیم.»
تا این که بعد از مدتى پرده دار اجازه ورود به درگاه ملکوتى را به آنان داد در آن مقام قرب به سیمرغ نگریسته و دچار حیرت شدند و سى مرغ در برابر خود سیمرغ را دیدند چون سیمرغ را مى نگریستند، سى مرغ در نظر مى آمد و چون به یک نگاه در هر دو چشم مى دوختند آن دو خود، یک بودند و در این حیرت هیچ از هیچ در نمى یافتند پس از آن حضرت سوال کردند و حل معماى مایى و تویى خواستار شدند که جواب آمد:
هر که آید خویشتن بیند در او
جان و تن هم جان و تن بیند در او
چون شما سیمرغ اینجا آمدید
سى در این آیینه پیدا آمدید
خود را بشناس تا خدایت را بشناسی
به نام خدا
سلام
فکر میکنم هدفی دارم ولی نمیدونم هدفم چیه آرامش ندارم؛ گفتن هدفت
دانشگاست ولی من از درس خوندن بیزارم وقتی کنکور دادم همش به آواز گنجیشکی که بالای
نماز خونه ی دبیرستان زندگی میکرد گوش میدادم؛سوالاش خارج از کتابامون
بود از کتابای دوره ی دبیرستان نبود؛اصلا فکر کنم سوالاشو از مریخ آورده
بودن چون هیچکدوم از همکلاسیام بلد نبودن؛آخه همش در حال خوردن بودن
انقدر آذوقه آورده بودن که چهار پنج ساعتشونو بس باشه یکیشون که داشت
خودشو با چیپس و پفک و آبمیوه و...خفه میکرد؛گاهیم تفننی یه نگاهی به
برگه ها میکرد خلاصه بیخیال دانشگاه
رفتم خیاطی یاد بگیرم بعد از چند ماهی یه مقدار
یاد گرفتم و دستم رون شد بعدش؛رفتم آموزشگاه
رانندگی ثبت نام کردم؛یه مدت که رفتم حالم از هرچی گواهینامه ایه به
هم خورد خستم کرده بود حس میکردم نمیتونم خواستم ولش کنم نمیتونستم
چهل و یک هزار تومن پول علی الحساب بیزبون رو ریخته بودم تو حلقوم
اینا خانوادم نمیذاشتن مگه شهر هرته که هر کاری رو شروع میکنی نصفه
ول کنی مجبور شدم تلاش کنم و
گواهینامرو گرفتم مامانم گفت:حالا برو آرایشگری یاد بگیر
ولی نرفتم دیگه حالم از این کارای نصفه نیمم بهم میخوره اصلا حوصله ی آرایشگر شدن رو ندارم میخوام
یک کار رو تا آخر ادامه بدم میخوام بهترین خیاط دنیا بشم.
در پناه حق
.
.
.
.
.
پنج سال بعد:))
عینهواون فیلما اما واقعی اومدم برای ویرایش پنج سال گذشت من حادثه های زیادی روتجربه کردم فشار شدیدی روی اعصابم آوردم و حالا خوب خوبم من ازبالای تپه ای افتادم و لبم پاره شد جای بخیشم کوچولو هنوز هست خیاطی روهنوز ادامه میدم رفتم دنبال فتوشاپ هنر روز و دارم یاد میگیرم قصدم اینکه همشو یاد بگیرم و به همه یاد بدم خا رو توی تک تک نفس هام توی سلول سلول بدنم توی تمام رگهام توی پلک چشمام توی رگ گردنم توی شاهرگ حیاتیم و خلاصه توی همه چی میبینم من هیچی نیستم اما من و خدا با هم همش میریم گردش علمی من تمام لحضاتموبا خا پر میکنم همیشه درگیر شیطان و نفس عماره هستم اما همیشه میگم خدایا پناهم ده دوست دارم بشینم قرآن بخونم پاشم جارو کنم ظرف بشورم فتوشاپ کار کنم خیاطی کنم کوزه رنگ کنم کار هنری انجام بدم برم خیابون و چبزهای جالب ببینم من خدا رو توی غار غار کلاغ ها میبینم توی صداهاشون توی نفس هاشون من خدا رو میینم توی همه چی خدا منه اما من خدا نیستم من کلا دیونه شدم :))اصلا عاقل نیستم اما مجبورم نقاب عاقلی بزنم تا بتونم برم برای خدا تبلیغات کنم من از خا حقوق ماهیانه نه ثانیه ای میگیرم یکی یک ملیون و دویست داده چند سال پیش چند تا شیپ فتوشاپ یادش دادن که بشه تقریبا هیچی من با هفتاد تومن و چند تا قاقا لی لی کارم جور شد من همه ی پولام مال خودم نیست مال همست مال خاست من من نیستم من باید بشکنم جیرینگ جیرینگ شم تا مردم از روی شکسته های من رد شن نکنه من بشم برسیسای عابد من در میان مردممکنار اون دختر من میخوام نماد خدا باشم من ...
به نام خدا
با سلام امروز هم داشتم حرفهای تازه أی برای زدن ولی ولی گوئی دلم آتش گرفته آتشی که نمیگذارد
آن حرفها را امشب بزنم؛ امشب چیز تازه أی با خود دارم؛ اگر این چیزها فقط امشب هم از آن من باشد
زیباست و با ارزش؛ کوله باری از عشق و از غم؛ غمی که تا کنون دل من به خود ندیده و عشقی اینگونه نگزیده؛
گوئی دل من طاقت این غم عظیم را ندارد؛ امشب رها میکنم چیزهای بی ارزشی که هر شب به آن میاندیشیدم
گوئی نبودم که در دلم این غم نبود؛ میدانم که کوچکم و میدانم که هیچم و حقیر ولی دوستتان دارم
و این عشق از سر محبت است میخواهم اسم مرا در دفتر محبانتان بنویسید هر چند دفتر سیاه میشود ولی بدانید من اگر بدم
اگر گناه کارم اگر میدانید تاکنون چه کرده ام و در دلم چه میگذشته و چه چیزهائی میخواسته ام اگر هر هفته دوبار نامه سیاه اعمالم بر شما اعلام میشده و شما بر گناهانم از من آگاه ترید و من از هرکسی رو سیاه تر میخواهم توبه کنم آیا راه بازگشتی نیست؛ آری دیگران شاید نبخشند ولی شما بزرگوار تر از این هستید که مرا نبخشید؛ دل من را از عشق خود آتش بزنید
غم های حضرت زینب (س) و من امشب با گوشه أی از اعماق فاجعه آشنا شدم گوشه أی از فاجعه أی که کودکی خردسال را روانه ی دیار باقی کرد و آتشی که با گذشت زمان شعله ور میشود و دل شیعیان و محبان را میسوزاند و همه با خود میگویند
به راستی این هدف چه هدفی بود که شما را به کربلا کشاند ؛ چه هدفی بود که امام حسین (علیه السلام) را به قتلگاه کشاند و چه عشقی بود از حضرت عباس که سراسر درد عشق بود؛و این چه پیامی بود که بعد از گذشت زمان از گلوی نصرت شما شنیده میشود که هیهات من الضله و چه راضی است در این جمله که قلب ها را اینچنین تکان میدهد؟ باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟؟؟ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟؟؟
اگر نمی توانی بلوطی برفراز تپه ای باشی
بوته ای دردامنه کوهی باش
ولی بهترین بوته ای باش که کنار راه میروید
اگرنمیتوانی درخت باشی بوته باش
اگر نمی توانی بوته ای باشی علف کوچکی باش
وچشم اندازکنار شاهراهی را شادمانه ترکن
اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش
ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه !
همه مارا که ناخدا نمی کنند
اما ملوان می توان بود
دراین دنیا برای ما کاری هست
کارهای بزرگ وکارهای کوچکتر
وآنچه وظیفه ماست چندان دورازدسترس نیست
اگر نمیتوانی بزرگراه باشی کوچه راه باش
اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش
با بردن وباختن اندازه ات نمی گیرند
هرآنچه هستی بهترینش باش










